تبليغاتX
عروسک کوکی
عروسک کوکی
شاید ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بودیم!!! من و نیها دختر خیالیم 
قالب وبلاگ

سلام....

خیلی وقته از نیها چیزی ننوشتم یعنی اصا کلا اینجا نیومدم.. درگیر امتحانا بودم...

این وب کلا برای نیها ساخته شده و هر پیامی هم برسونه با اونه.... دختره گلم این چندروز خیلی صبوری کرد تا مامیش امتحاناشا بده...

حالا هم اومدم تا براش سنگ تموم بذارم...... ماجرا از این قراره:

بعد از امتحانا خیلی اتاقم کثیف بود داشتم تمییزش میکردم و حسابی وسایلو ریخته بودم بهم که نیها اومد و بین خرت پرتا یه منشور را برداشت

یه کم با اون قیافه ی نازنازیش به اون نگاه کردو گفت مامان این به چه دردی میخوره؟؟

منم بهش گفتم دخترم این وسیله نور خورشید را جذب میکنه و از ضلع هاش به صورت رنگین کمان میده بیرون!!!!

دخترکم که انگار چیزی نفهمیده بود بهش یه نگاهی کردو گفت: همین؟؟؟!!!!

بعدم اونو با حالت متفکرانه نگاه کرد و رفت.....

خلاصه شب که کارام تموم شده بود نشسته بودم و چایی میخوردم که نیها اومد پیشم در حالی که هنوز اون منشور دستش بود!!!

خیلی برام جالب بود که دخترم از کنار هرچیزی به سادگی نمیگذشت

خلاصه نشست توی بغلم منم بهش گفتم دختره نازنازی من چی از این منشور فهمیدی؟؟؟ چرا همش اونو پیشه خودت نگه داشتی؟؟؟؟

میدونید چی بهم گفت؟؟؟ گفت که:

مامان این منشور منو یاده خدا و افریده هاش میندازه!!!

ما ادما ضلع های منشوریم و خداهم همون خورشید در واقع همه ی

ما از یه چیزه واحدیم و از اونه که اینجاییم ولی وقتی ازش دور شدیم

هممون یه رنگ میشی در حالی که اون هنوز تو درون ماست

بهم گفت: مامان هرکی تو دلش یه خدایی داره ولی همش یک خداست

ما ادما اگه رنگ و رویی را که گرفتیم کنار بذاریم بازم میشیم

همون خدا...!!!!!!! مثله این منشور!!!!!!!

وقتی اینا را شنیدم دیگه نتونستم حرفی بزنم دهنم قفل شده بود... واقعا تو هر پدیده و افریده ای چقد نشانه از خدا هست.....

تنها کاری که کردم این بود که دخترمو با گریه فقط میبوسیدم......

حرف من.....

خدا یعنی تووووووووووو...... همه ی ما یکی هستیم

فقط همین!!!!!!!!!!

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 12:38 ] [ ماهک ]
و چه زیبا قلم زد نقاش زبردست عالمیان بر بوم خشکیده ی دل کویر

آنچنان که گویی آسمان بر لبان ترک خورده ی کویر بوسه زده است

و نیست شد بوم نقاشی تمام نقاشان در هست آن

و من همچنان مبهوت عظمت آن می نگریستم بر زیبایی بیکران خدا و کویر تبسم کرد بر حضور آبی خدا

چشمان حقیر من قادر به تماشای این همه زیبایی نبود و شکوه وجلال خدا را اشک ریزان

می نگریست

آری آن روز رویایی دستانم نزدیک شد به دستان خدا

من آسمان را دیدم بدون زندانی بودن در برج های شهر کبود

من آسمان کویر را دیدم

از همین کلبه ی ارغوانی

من خاطره بنده ی حقیر نقاش بزرگ بوم زندگیم


و حرف من....................

این همه زیبایی تو برای من تکراری شد!!!!!!!!!!!! تو را میدیدم همیشه ولی نه با چشم بینا...............نمیدانم چه بگویم...........!!!!!!!!!!!!!!!

فقط میدانم که با این همه نالایقی من... تو مرا چگونه این همه دوست میداری!!!!!!!!!

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 12:30 ] [ ماهک ]

بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسولیت های یک کودک ۸ ساله را قبول میکنم.

میخواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که انجا یک رستوران ۵ ستاره است.

میخواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است. چون میتوانم انرا بخورم!

میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم

میخواهم درون یک چاله ی اب بازی کنم و بادباک خود را در هوا پرواز دهم.

میخواهم به گذشته برگردم وقتی همه چیز ساده بود وقتی داشتم رنگ ها را جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد میگرفتم. وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی  و هیچ اهمیتی هم نمیدادم

میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند

میخواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و میخواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم

میخواهم دوباره به همان زندگی ساده ی خودم برگردم. نمیخواهم زندگی من پر شود

از کوهی از مدارک اداری . خبرهای ناراحت کننده. صورتحساب. جریمه و.....

میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم. به یک کلمه ی محبت امیز. به عدالت.به صلح. به فرشتگان. به باران. به.......

این دسته چک من. کلید ماشین. کارت اعتباری و بقیه ی مدارک. مال شما....!!!!

من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.

اگر میخواهید بیشتر از این با من بحث کنید. باید بتوانید مرا بگیرید.

چوووون............................................!!!!!!!!!!

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 20:25 ] [ ماهک ]
در بناهای بزرگ دنیا مانند دیوار چین و اهرام ثلاثه کتیبه هایی یافت شده

که این عبارات در آن حکاکی شده بود.

اگر برده ای در هنگام کار آسیب دید او را گردن بزنید!

ولی در تخت جمشیده تو، در کتیبه ها مکشوف نوشته شده بود:

اگر کارگری (فرق کارگر با برده بسیار است) در هنگام کار در این بنا آسیب

دید حکومت موظف است


تا اخر عمر وسایل امرار معاش او را بدون هیچ منت و چشم داشتی پرداخت کند!


پس بر موسس این بنا کوروش کبیر درود فرست--

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 14:42 ] [ ماهک ]

سلام به همه ی هم وطنان گلم......

اول از همه روز مهرگان که همون ۱۶ مهر ماه بود را به همه ی شما

نازنازیا تبریک میگم......

و بعد از اون و در واقع مهم تر از اون میلاد امام رضا (ع) را به همه ی شما

تبریکات میگم......شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 14:8 ] [ ماهک ]

طفلی به نام شادی

دیریست گم شدست.....!!!!!!!

با چشمهای روشن براق...

با گیسویی بلند به بالای ارزو

هرکس از او نشانی دارد ما را کند خبر......

اینهم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر!!!!!!!!!!!!!!!

یه کم سیاسی بود... مگه نه؟؟؟؟؟؟؟

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 17:45 ] [ ماهک ]

سلام دوستای عزیزم.... اول از همه یه تشکر ویژه میکنم به خاطره اینکه میاین به وبم .مطالبشو میخونید و نظرات زیبایی میدید

شروع درس و دانشگاه را به نظرتون تبریک بگیم یا تسلیت؟؟؟

ما اینده سازان باید بچسبیم به درس

شاید ما بتونیم واسه ایران و به خصوص این تورمش کارایی بکنیم!!!!

خب بیخیال بچه ها دیدید چند روزه از بچه ی خیالیم چیزی ننوشتم

نیحا جوووووونم ناراحته از دسته مامیش

دوست جونیام ۱۶ مهر ماه را به عنوان تولده این بچه ی خیالیم

انتخاب کردم!!!!!!!!!!! میدونم بهم میخندید!!! میگن چقدر این دختر بیکاره

ولی من با این کوچولوی خیالی به خیلی جاها رسیدم!!!!!!!!

حالا چراااااااااااااا ۱۶ مهر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلیل اول:

۱۶ مهر روز جهانی کودکه.. من عاشق این روزم چون بچه ها را

خیلی دوست دارم!!!!! اونا پاک ترین موجوداتن.....

دلیل دوم:

این روز در ایران باستان یه روز خیلی مهمه !!! حالا چرا؟؟؟؟

ایرانیان باستان اسم این روز را گذاشته بودند: مهرگان

و این روز را یه جشن مفصل میگرفتند... و در واقع اومدن پاییز براشون

مهم بووووود از اونجایی که منم عاشق پاییز و به خصوص

ایران باستانم این روز برام فوق العاده مهمه....

حالا به من دختره خله خیالی بگید چه هدیه ای میشه واسه بچه ای

که وجود خارجی نداره گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منتظره نظراتتون هستم.............

 

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 19:45 ] [ ماهک ]
سلام به همه ی دوستای گلم..... این که الان نوشتم یه ایمیل بودم که برام اومده چون خیلی دوسش داشتم گفتم بنویسمش...

 

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.

 کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

 سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.

اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم .
زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد
[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 19:21 ] [ ماهک ]

ایندفعه هوس کردم شعرها و جمله هایی که خیلی بهم حس خوب میده را بنویسم

اول از دکتر شریعتی شروع میکنم:

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است.....

ارزش هر دل به حرف هایی است که برای نگفتن دارد

قرارمان فصل انگور شراب که شدم بیا... تو جام بیاور من جان!!!!!!!!

سال ها میگذرد و من از پنجره ی بیداری کوچه ی یاده تو را مینگرم. میپویم..... و     چنان ارامم که کسی فکر نکرد زیره خاکستر ارامش من چه هیاهویی هست

رفتم...... رفتی....... رفت........ چه راحت صرف شدیم!!!!!!!!!!!!

اسمان بار امانت نتوانست کشید     قرعه فال به نام من دیووانه زدند

من در زندگی بارها و بارها شکست خورده ام و دلیل موفقیتم همین است!!!

دیگه چیزی به ذهنم نمیاد....... مرسی از توجه همه ی دوستای گلم سعی میکنم

زود به زود بیام پیشتون..........

راستی.... اگه انتقادی از وبم دارید بهم بگید..... منتظرم...

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 18:26 ] [ ماهک ]
سلام به همه ی دوستای گل و مهربونم

دوستان عزیز من یک شعر از میلاد تهرانی خوندم که واقعا جالب بود.....

و خلاصه اش یا یه جورایی مفهومش اینه که میگه:

و تو میتوانی همان باشی که ارزو داشتی فقط کافی است سقوط به اوج را تجربه

کنی!!!!!!!!!! حالا اینجا یه پارادوکس هست: به اوج هیچ وقت سقوط نمیکنن بلکه

صعود میکنند..... حالا فهمیدین که میخوام چی بگم؟؟؟ میخوام بگم :

بیایید دیوار عادت ها را بشکنیم

به اوج هم میشه سقوط کرد!!!! این کلمات ساخته ی دست خوده ما ادماست

ماییم که به اونا معنا میدیم و تمام زندگیمونو بر اساس اونا بنا میکنیم و همینا شده

باعث غم داشتنمون

حالا دیوار عادت ها را شکستن یعنی چه؟؟؟؟ یعنی هر فکری هر هدفی هر

دیدگاهی داری یه تجدیدی توی اون بکن..... شاید تو یه هدف فوق العاده مهم داری

و فکر میکنی با اون هدف احساس ارامش بهت دست میده.... ولی همون هم جای

تجدید داره ... چون ما همیشه خودمونو محدود به یه چیز میکنیم!!!!

مثلا اگه یه عروسک کوکی که هم راه میره هم حرف میزنه نظرتو جلب کرده و هرطور

شده میخوای به دستش بیاری.... با یه کم فکر با یه کم وسعت نظر و با شکستن

عادت هات مطمئن باش که یه عروسک کوکی که علاوه بر حرف زدن و راه رفتن

میتونه بخنده هم به دست میاری......

فقط باید به همه چیز نگاهی تازه انداخت......

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 11:40 ] [ ماهک ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من نه انم که میپندارم.... نه چنینم که مینمایم.... و نه انم که دیگران میپندارند
هدفم از ایجاد این وبلاگ..... انتقال پیام هرچیزی که مفیده.... میتونه از هر جنبه ای باشه.... بیایید شبیه به عروسکی کوک شده نباشیم. ما برای ارزش های بالاتری ساخته شده ایم
به صلیب هم اگر کشیده شدی مسیح باش.... نه مترسک سره جالیز....
بک لینک طراحی سایت